☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که از پادشاهان غور — یکی پادشه خر گرفتی به زور

خران زیر بار گران بی علف — به روزی دو مسکین شدندی تلف

چو منعم کند سفله را، روزگار — نهد بر دل تنگ درویش، بار

چو بام بلندش بود خودپرست — کند بول و خاشاک بر بام پست

شنیدم که باری به عزم شکار — برون رفت بیدادگر شهریار

تکاور به دنبال صیدی براند — شبش در گرفت از حشم باز ماند

به تنها ندانست روی و رهی — بینداخت ناکام شب در دهی

یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم — ز پیران مردم شناس قدیم

پسر را همی‌گفت کای شادبهر — خرت را مبر بامدادان به شهر

که این ناجوانمرد برگشته بخت — که تابوت بینمش بر جای تخت

کمر بسته دارد به فرمان دیو — به گردون بر از دست جورش غریو

در این کشور آسایش و خرمی — ندید و نبیند به چشم آدمی

مگر کاین سیه نامهٔ بی‌صفا — به دوزخ برد لعنت اندر قفا

پسر گفت: راه دراز است و سخت — پیاده نیارم شد ای نیکبخت

طریقی بیندیش و رایی بزن — که رای تو روشن‌تر از رای من

پدر گفت: اگر پند من بشنوی — یکی سنگ برداشت باید قوی

زدن بر خر نامور چند بار — سر و دست و پهلوش کردن فگار

مگر کان فرومایهٔ زشت کیش — به کارش نیاید خر پشت ریش

چو خضر پیمبر که کشتی شکست — وز او دست جبار ظالم ببست

به سالی که در بحر کشتی گرفت — بسی سالها نام زشتی گرفت

تفو بر چنان ملک و دولت که راند — که شنعت بر او تا قیامت بماند

پسر چون شنید این حدیث از پدر — سر از خط فرمان نبردش به در

فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ — خر از دست عاجز شد از پای لنگ

پدر گفتش اکنون سر خویش گیر — هر آن ره که می‌بایدت پیش گیر

پسر در پی کاروان اوفتاد — ز دشنام چندان که دانست داد

وز آن سو پدر روی در آستان — که یارب به سجادهٔ راستان

که چندان امانم ده از روزگار — کز این نحس ظالم بر آید دمار

اگر من نبینم مر او را هلاک — شب گور چشمم نخسبد به خاک

اگر مار زاید زن باردار — به از آدمی زادهٔ دیوسار

زن از مرد موذی به بسیار به — سگ از مردم مردم‌آزار به

مخنث که بیداد بر خود کند — از آن به که با دیگری بد کند

شه این جمله بشنید و چیزی نگفت — ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت

همه شب به بیداری اختر شمرد — ز سودا و اندیشه خوابش نبرد

چو آواز مرغ سحر گوش کرد — پریشانی شب فراموش کرد

سواران همه شب همی تاختند — سحرگه پی اسب بشناختند

بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه — پیاده دویدند یکسر سپاه

به خدمت نهادند سر بر زمین — چو دریا شد از موج لشکر، زمین

یکی گفتش از دوستان قدیم — که شب حاجبش بود و روزش ندیم

رعیت چه نزلت نهادند دوش؟ — که ما را نه چشم آرمید و نه گوش

شهنشه نیارست کردن حدیث — که بر وی چه آمد ز خبث خبیث

هم آهسته سر برد پیش سرش — فرو گفت پنهان به گوش اندرش

کسم پای مرغی نیاورد پیش — ولی دست خر رفت از اندازه بیش

بزرگان نشستند و خوان خواستند — بخوردند و مجلس بیاراستند

چو شور و طرب در نهاد آمدش — ز دهقان دوشینه یاد آمدش

بفرمود و جستند و بستند سخت — به خواری فکندند در پای تخت

سیه دل برآهخت شمشیر تیز — ندانست بیچاره راه گریز

سر ناامیدی برآورد و گفت — نشاید شب گور در خانه خفت

نه تنها منت گفتم ای شهریار — که برگشته بختی و بد روزگار

چرا خشم بر من گرفتی و بس؟ — منت پیش گفتم، همه خلق پس

چو بیداد کردی توقع مدار — که نامت به نیکی رود در دیار

ور ایدون که دشوارت آمد سخن — دگر هر چه دشوارت آید مکن

تو را چاره از ظلم برگشتن است — نه بیچاره بی‌گنه کشتن است

مرا پنج روز دگر مانده گیر — دو روز دگر عیش خوش رانده گیر

نماند ستمکار بد روزگار — بماند بر او لعنت پایدار

تو را نیک پند است اگر بشنوی — وگر نشنوی خود پشیمان شوی

بدان کی ستوده شود پادشاه — که خلقش ستایند در بارگاه؟

چه سود آفرین بر سر انجمن — پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟

همی گفت و شمشیر بالای سر — سپر کرده جان پیش تیر قدر

نبینی که چون کارد بر سر بود — قلم را زبانش روان تر بود

شه از مستی غفلت آمد به هوش — به گوشش فرو گفت فرخ سروش

کز این پیر دست عقوبت بدار — یکی کشته گیر از هزاران هزار

زمانی سر اندر گریبان بماند — پس آن گه به عفو آستین برفشاند

به دستان خود بند از او برگرفت — سرش را ببوسید و در بر گرفت

بزرگیش بخشید و فرماندهی — ز شاخ امیدش برآمد بهی

به گیتی حکایت شد این داستان — رود نیکبخت از پی راستان

بیاموزی از عاقلان حسن خوی — نه چندان که از غافل عیب جوی

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست — هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست

وبال است دادن به رنجور قند — که داروی تلخش بود سودمند

ترش روی بهتر کند سرزنش — که یاران خوش طبع شیرین منش

از این به نصیحت نگوید کست — اگر عاقلی یک اشارت بست

← Önceki 37 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı