بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که از پادشاهان غور — یکی پادشه خر گرفتی به زور
خران زیر بار گران بی علف — به روزی دو مسکین شدندی تلف
چو منعم کند سفله را، روزگار — نهد بر دل تنگ درویش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست — کند بول و خاشاک بر بام پست
شنیدم که باری به عزم شکار — برون رفت بیدادگر شهریار
تکاور به دنبال صیدی براند — شبش در گرفت از حشم باز ماند
به تنها ندانست روی و رهی — بینداخت ناکام شب در دهی
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم — ز پیران مردم شناس قدیم
پسر را همیگفت کای شادبهر — خرت را مبر بامدادان به شهر
که این ناجوانمرد برگشته بخت — که تابوت بینمش بر جای تخت
کمر بسته دارد به فرمان دیو — به گردون بر از دست جورش غریو
در این کشور آسایش و خرمی — ندید و نبیند به چشم آدمی
مگر کاین سیه نامهٔ بیصفا — به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه دراز است و سخت — پیاده نیارم شد ای نیکبخت
طریقی بیندیش و رایی بزن — که رای تو روشنتر از رای من
پدر گفت: اگر پند من بشنوی — یکی سنگ برداشت باید قوی
زدن بر خر نامور چند بار — سر و دست و پهلوش کردن فگار
مگر کان فرومایهٔ زشت کیش — به کارش نیاید خر پشت ریش
چو خضر پیمبر که کشتی شکست — وز او دست جبار ظالم ببست
به سالی که در بحر کشتی گرفت — بسی سالها نام زشتی گرفت
تفو بر چنان ملک و دولت که راند — که شنعت بر او تا قیامت بماند
پسر چون شنید این حدیث از پدر — سر از خط فرمان نبردش به در
فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ — خر از دست عاجز شد از پای لنگ
پدر گفتش اکنون سر خویش گیر — هر آن ره که میبایدت پیش گیر
پسر در پی کاروان اوفتاد — ز دشنام چندان که دانست داد
وز آن سو پدر روی در آستان — که یارب به سجادهٔ راستان
که چندان امانم ده از روزگار — کز این نحس ظالم بر آید دمار
اگر من نبینم مر او را هلاک — شب گور چشمم نخسبد به خاک
اگر مار زاید زن باردار — به از آدمی زادهٔ دیوسار
زن از مرد موذی به بسیار به — سگ از مردم مردمآزار به
مخنث که بیداد بر خود کند — از آن به که با دیگری بد کند
شه این جمله بشنید و چیزی نگفت — ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت
همه شب به بیداری اختر شمرد — ز سودا و اندیشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش کرد — پریشانی شب فراموش کرد
سواران همه شب همی تاختند — سحرگه پی اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه — پیاده دویدند یکسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمین — چو دریا شد از موج لشکر، زمین
یکی گفتش از دوستان قدیم — که شب حاجبش بود و روزش ندیم
رعیت چه نزلت نهادند دوش؟ — که ما را نه چشم آرمید و نه گوش
شهنشه نیارست کردن حدیث — که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
هم آهسته سر برد پیش سرش — فرو گفت پنهان به گوش اندرش
کسم پای مرغی نیاورد پیش — ولی دست خر رفت از اندازه بیش
بزرگان نشستند و خوان خواستند — بخوردند و مجلس بیاراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش — ز دهقان دوشینه یاد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت — به خواری فکندند در پای تخت
سیه دل برآهخت شمشیر تیز — ندانست بیچاره راه گریز
سر ناامیدی برآورد و گفت — نشاید شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم ای شهریار — که برگشته بختی و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتی و بس؟ — منت پیش گفتم، همه خلق پس
چو بیداد کردی توقع مدار — که نامت به نیکی رود در دیار
ور ایدون که دشوارت آمد سخن — دگر هر چه دشوارت آید مکن
تو را چاره از ظلم برگشتن است — نه بیچاره بیگنه کشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گیر — دو روز دگر عیش خوش رانده گیر
نماند ستمکار بد روزگار — بماند بر او لعنت پایدار
تو را نیک پند است اگر بشنوی — وگر نشنوی خود پشیمان شوی
بدان کی ستوده شود پادشاه — که خلقش ستایند در بارگاه؟
چه سود آفرین بر سر انجمن — پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟
همی گفت و شمشیر بالای سر — سپر کرده جان پیش تیر قدر
نبینی که چون کارد بر سر بود — قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستی غفلت آمد به هوش — به گوشش فرو گفت فرخ سروش
کز این پیر دست عقوبت بدار — یکی کشته گیر از هزاران هزار
زمانی سر اندر گریبان بماند — پس آن گه به عفو آستین برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت — سرش را ببوسید و در بر گرفت
بزرگیش بخشید و فرماندهی — ز شاخ امیدش برآمد بهی
به گیتی حکایت شد این داستان — رود نیکبخت از پی راستان
بیاموزی از عاقلان حسن خوی — نه چندان که از غافل عیب جوی
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست — هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور قند — که داروی تلخش بود سودمند
ترش روی بهتر کند سرزنش — که یاران خوش طبع شیرین منش
از این به نصیحت نگوید کست — اگر عاقلی یک اشارت بست