☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو دور خلافت به مأمون رسید — یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی، به تن گلبنی — به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ — سر انگشتها کرده عناب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب — چو قوس قزح بود بر آفتاب

شب خلوت آن لعبت حور زاد — مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وی عظیم — سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم

بگفتا سر اینک به شمشیر تیز — بینداز و با من مکن خفت و خیز

بگفت از چه بر دل گزند آمدت؟ — چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

بگفت ار کشی ور شکافی سرم — ز بوی دهانت به رنج اندرم

کشد تیر پیکار و تیغ ستم — به یک بار و بوی دهن دم به دم

شنید این سخن سرور نیکبخت — برآشفت تند و برنجید سخت

همه شب در این فکر بود و نخفت — دگر روز با هوشمندان بگفت

طبیعت شناسان هر کشوری — سخن گفت با هر یک از هر دری

دلش گرچه در حال از او رنجه شد — دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

پری چهره را همنشین کرد و دوست — که این عیب من گفت، یار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه توست — که گوید فلان خار در راه توست

به گمراه گفتن نکو می‌روی — جفایی تمام است و جوری قوی

هر آن گه که عیبت نگویند پیش — هنر دانی از جاهلی عیب خویش

مگو شهد شیرین شکر فایق است — کسی را که سقمونیا لایق است

چه خوش گفت یک روز دارو فروش: — شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند — ز سعدی ستان تلخ داروی پند

به پرویزن معرفت بیخته — به شهد ظرافت برآمیخته

← Önceki 38 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı