☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که از نیکمردی فقیر — دل آزرده شد پادشاهی کبیر

مگر بر زبانش حقی رفته بود — ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه — که زورآزمای است بازوی جاه

ز یاران کسی گفتش اندر نهفت — مصالح نبود این سخن گفت، گفت

رسانیدن امر حق طاعت است — ز زندان نترسم که یک ساعت است

همان دم که در خفیه این راز رفت — حکایت به گوش ملک باز رفت

بخندید کاو ظن بیهوده برد — نداند که خواهد در این حبس مرد

غلامی به درویش برد این پیام — بگفتا به خسرو بگو ای غلام

مرا بار غم بر دل ریش نیست — که دنیا همین ساعتی بیش نیست

نه گر دستگیری کنی خرمم — نه گر سر بری بر دل آید غمم

تو گر کامرانی به فرمان و گنج — دگر کس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازهٔ مرگ چون در شویم — به یک هفته با هم برابر شویم

منه دل بر این دولت پنج روز — به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پیش از تو بیش از تو اندوختند — به بیداد کردن جهان سوختند؟

چنان زی که ذکرت به تحسین کنند — چو مردی، نه بر گور نفرین کنند

نباید به رسم بد آیین نهاد — که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد

وگر بر سرآید خداوند زور — نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟

بفرمود دلتنگ روی از جفا — که بیرون کنندش زبان از قفا

چنین گفت مرد حقایق شناس — کز این هم که گفتی ندارم هراس

من از بی زبانی ندارم غمی — که دانم که ناگفته داند همی

اگر بینوایی برم ور ستم — گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟

عروسی بود نوبت ماتمت — گرت نیکروزی بود خاتمت

← Önceki 39 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı