☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی مشت زن بخت و روزی نداشت — نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

ز جور شکم گل کشیدی به پشت — که روزی محال است خوردن به مشت

مدام از پریشانی روزگار — دلش حسرت آورد و تن سوگوار

گهش جنگ با عالم خیره‌کش — گه از بخت شوریده، رویش ترش

گه از دیدن عیش شیرین خلق — فرو می‌شدی آب تلخش به حلق

گه از کار آشفته بگریستی — که کس دید از این تلخ‌تر زیستی؟

کسان شهد نوشند و مرغ و بره — مرا روی نان می‌نبیند تره

گر انصاف پرسی نه نیکوست این — برهنه من و گربه را پوستین

چه بودی که پایم در این کار گل — به گنجی فرو رفتی از کام دل!

مگر روزگاری هوس راندمی — ز خود گرد محنت بیفشاندمی

شنیدم که روزی زمین می‌شکافت — عظام زنخدان پوسیده یافت

به خاک اندرش عقد بگسیخته — گهرهای دندان فرو ریخته

دهان بی زبان پند می‌گفت و راز — که ای خواجه با بینوایی بساز

نه این است حال دهن زیر گل — شکر خورده انگار یا خون دل

غم از گردش روزگاران مدار — که بی ما بگردد بسی روزگار

همان لحظه کاین خاطرش روی داد — غم از خاطرش رخت یک سو نهاد

که ای نفس بی رای و تدبیر و هش — بکش بار تیمار و خود را مکش

اگر بنده‌ای بار بر سر برد — وگر سر به اوج فلک بر برد

در آن دم که حالش دگرگون شود — به مرگ از سرش هر دو بیرون شود

غم و شادمانی نماند ولیک — جزای عمل ماند و نام نیک

کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت — بده کز تو این ماند ای نیکبخت

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم — که پیش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم

خداوند دولت غم دین خورد — که دنیا به هر حال می‌بگذرد

نخواهی که ملکت برآید بهم — غم ملک و دین هر دو باید بهم

زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت — که سعدی در افشاند اگر زر نداشت

← Önceki 40 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı