بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به تدبیر جنگ بد اندیش کوش — مصالح بیندیش و نیت بپوش
منه در میان راز با هر کسی — که جاسوس هم کاسه دیدم بسی
سکندر که با شرقیان حرب داشت — در خیمه گویند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد — چپ آوازه افکند و از راست شد
اگر جز تو داند که عزم تو چیست — بر آن رای و دانش بباید گریست
کرم کن، نه پرخاش و کینآوری — که عالم به زیر نگین آوری
چو کاری بر آید به لطف و خوشی — چه حاجت به تندی و گردن کشی؟
نخواهی که باشد دلت دردمند — دل دردمندان بر آور ز بند
به بازو توانا نباشد سپاه — برو همت از ناتوانان بخواه
دعای ضعیفان امیدوار — ز بازوی مردی به آید به کار
هر آن کاستعانت به درویش برد — اگر بر فریدون زد از پیش برد