بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۹ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن — که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند — که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد — که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از ناامیدی سر انداخت پیش — همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟ — که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست — به از صائمالدهر دنیاپرست
مُسلَّم کسی را بود روزهداشت — که درماندهای را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم که سعیی بری — ز خود بازگیری و هم خود خوری؟