بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی را کرم بود و قوت نبود — کفافش به قدر مروت نبود
که سفله خداوند هستی مباد — جوانمرد را تنگدستی مباد
کسی را که همت بلند اوفتد — مرادش کم اندر کمند اوفتد
چو سیلاب ریزان که در کوهسار — نگیرد همی بر بلندی قرار
نه در خورد سرمایه کردی کرم — تنک مایه بودی از این لاجرم
برش تنگدستی دو حرفی نبشت — که ای خوب فرجام نیکو سرشت
یکی دست گیرم به چندین درم — که چندی است تا من به زندان درم
به چشم اندرش قدر چیزی نبود — ولیکن به دستش پشیزی نبود
به خصمان بندی فرستاد مرد — که ای نیکنامان آزاد مرد
بدارید چندی کف از دامنش — و گر میگریزد ضمان بر منش
وز آنجا به زندانی آمد که خیز — وز این شهر تا پای داری گریز
چو گنجشک در باز دید از قفس — قرارش نماند اندر آن یک نفس
چو باد صبا زآن میان سیر کرد — نه سیری که بادش رسیدی به گرد
گرفتند حالی جوانمرد را — که حاصل کن این سیم یا مرد را
به بیچارگی راه زندان گرفت — که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
شنیدم که در حبس چندی بماند — نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند
زمانها نیاسود و شبها نخفت — بر او پارسایی گذر کرد و گفت:
نپندارمت مال مردم خوری — چه پیش آمدت تا به زندان دری؟
بگفت ای جلیس مبارک نفس — نخوردم به حیلتگری مال کس
یکی ناتوان دیدم از بند ریش — خلاصش ندیدم به جز بند خویش
ندیدم به نزدیک رایم پسند — من آسوده و دیگری پایبند
بمرد آخر و نیکنامی ببرد — زهی زندگانی که نامش نمرد
تنی زنده دل، خفته در زیر گل — به از عالمی زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاک — تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟