☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی را کرم بود و قوت نبود — کفافش به قدر مروت نبود

که سفله خداوند هستی مباد — جوانمرد را تنگدستی مباد

کسی را که همت بلند اوفتد — مرادش کم اندر کمند اوفتد

چو سیلاب ریزان که در کوهسار — نگیرد همی بر بلندی قرار

نه در خورد سرمایه کردی کرم — تنک مایه بودی از این لاجرم

برش تنگدستی دو حرفی نبشت — که ای خوب فرجام نیکو سرشت

یکی دست گیرم به چندین درم — که چندی است تا من به زندان درم

به چشم اندرش قدر چیزی نبود — ولیکن به دستش پشیزی نبود

به خصمان بندی فرستاد مرد — که ای نیکنامان آزاد مرد

بدارید چندی کف از دامنش — و گر می‌گریزد ضمان بر منش

وز آنجا به زندانی آمد که خیز — وز این شهر تا پای داری گریز

چو گنجشک در باز دید از قفس — قرارش نماند اندر آن یک نفس

چو باد صبا زآن میان سیر کرد — نه سیری که بادش رسیدی به گرد

گرفتند حالی جوانمرد را — که حاصل کن این سیم یا مرد را

به بیچارگی راه زندان گرفت — که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت

شنیدم که در حبس چندی بماند — نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند

زمانها نیاسود و شبها نخفت — بر او پارسایی گذر کرد و گفت:

نپندارمت مال مردم خوری — چه پیش آمدت تا به زندان دری؟

بگفت ای جلیس مبارک نفس — نخوردم به حیلتگری مال کس

یکی ناتوان دیدم از بند ریش — خلاصش ندیدم به جز بند خویش

ندیدم به نزدیک رایم پسند — من آسوده و دیگری پایبند

بمرد آخر و نیکنامی ببرد — زهی زندگانی که نامش نمرد

تنی زنده دل، خفته در زیر گل — به از عالمی زندهٔ مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک — تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟

← Önceki 60 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı