بوستان › در نیایش خداوند › بخش ۶ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حکایت کنند از بزرگان دین — حقیقت شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست — همی راند رهوار و ماری به دست
یکی گفتش: ای مرد راه خدای — بدین ره که رفتی مرا ره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد — نگین سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار — وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور مپیچ — که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود — خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را — که در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب — بنه گام و کامی که داری بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش — که گفتار سعدی پسند آیدش