☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱ - سر‌آغاز (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که در وقت نزع روان — به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر‌نگهدار درویش باش — نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس — چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند — شبان خفته و گرگ درد گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار — که شاه از رعیّت بوَد تاجدار

رعیّت چو بیخند و سلطان درخت — درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکُن تا توانی دل خلق ریش — وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم — ره پارسایان امید است و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی — به امّید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی — در اقلیم و مُلکش بنه یافتی

که بخشایش آرَد بر امّیدوار — به امّید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند — که ترسد که در مُلکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست — در آن کشور آسودگی‌بوی نیست

اگر پای‌بندی رضا پیش گیر — وگر یک‌سواری سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه — که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس — از آن کاو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب — که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور — رسد پیش‌بین این سخن را به غور

رعیّت نشاید به بیداد کُشت — که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش — که مزدور خوش‌دل کند کار بیش

مروّت نباشد بدی با کسی — کز او نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت — در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت

بر آن باش تا هرچه نیّت کنی — نظر در صلاح رعیّت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای — که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیّت ز بیدادگر — کُنَد نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر‌نیاید که بنیاد خوَد — بکَند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کُنَد مرد شمشیر‌زن — نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه‌زنی برفروخت — بسی دیده باشی که شهری بسوخت

از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست — که در ملکرانی به انصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش — ترحّم فرستند بر تربتش

بد و نیک مردم چو می‌بگذرند — همان به که نامت به نیکی برند

خداترس را بر رعیّت گمار — که معمار مُلک است پرهیزگار

بد‌اندیش توست آن و خون‌خوار خلق — که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست — که از دستشان دست‌ها بر خداست

نکوکارپرور نبیند بدی — چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکُن — که بیخش برآورد باید ز بن

مکُن صبر بر عامل ظلم‌دوست — که از فربهی بایدش کَند پوست

سر گرگ باید هم اوّل بُرید — نه چون گوسفندان مردم دَرید

چه خوش گفت بازارگانی اسیر — چو گِردش گرفتند دزدان به تیر

چو مردانگی آید از رهزنان — چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخَست — در خیر بر شهر و لشکر ببَست

کی آن‌جا دگر هوشمندان روند — چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

نکو بایدت نام و نیکی قبول — نکو دار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر به جان پرورند — که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن‌قریب — کز او خاطر‌آزرده آید غریب

غریب‌آشنا باش و سیّاح‌دوست — که سیّاح جلّاب نام نکوست

نکو دار ضیف و مسافر عزیز — وز آسیبشان بر حذر باش نیز

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست — که دشمن توان بود در زیِّ دوست

غریبی که پر فتنه باشد سرش — میازار و بیرون کن از کشورش

تو گر خشم بر وی نگیری رواست — که خود خوی بد دشمنش در قفاست

وگر پارسی باشدش زاد و بوم — به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن‌جا امانش مده تا به چاشت — نشاید بلا بر دگر کس گماشت

که گویند برگشته باد آن زمین — کز او مردم آیند بیرون چنین

قدیمان خود را بیفزای قدر — که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهُن — حق سالیانش فرامش مکُن

گر او را هرم دست خدمت ببست — تو را بر کرم همچنان دست هست

شنیدم که شاپور دم در‌کشید — چو خسرو به رسمش قلم در‌کشید

چو شد حالش از بی‌نوایی تباه — نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چو بذل تو کردم جوانی خویش — به هنگام پیری مرانم ز پیش

عمل گر دهی مرد منعم شناس — که مفلس ندارد ز سلطان هراس

← Önceki 7 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı