بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱ - سرآغاز (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که در وقت نزع روان — به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطرنگهدار درویش باش — نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس — چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند — شبان خفته و گرگ درد گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار — که شاه از رعیّت بوَد تاجدار
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت — درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکُن تا توانی دل خلق ریش — وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش
اگر جادهای بایدت مستقیم — ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی — به امّید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی — در اقلیم و مُلکش بنه یافتی
که بخشایش آرَد بر امّیدوار — به امّید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند — که ترسد که در مُلکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست — در آن کشور آسودگیبوی نیست
اگر پایبندی رضا پیش گیر — وگر یکسواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه — که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس — از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب — که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور — رسد پیشبین این سخن را به غور
رعیّت نشاید به بیداد کُشت — که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش — که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروّت نباشد بدی با کسی — کز او نیکویی دیده باشی بسی
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت — در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت
بر آن باش تا هرچه نیّت کنی — نظر در صلاح رعیّت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای — که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیّت ز بیدادگر — کُنَد نام زشتش به گیتی سمر
بسی برنیاید که بنیاد خوَد — بکَند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کُنَد مرد شمشیرزن — نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوهزنی برفروخت — بسی دیده باشی که شهری بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق کیست — که در ملکرانی به انصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش — ترحّم فرستند بر تربتش
بد و نیک مردم چو میبگذرند — همان به که نامت به نیکی برند
خداترس را بر رعیّت گمار — که معمار مُلک است پرهیزگار
بداندیش توست آن و خونخوار خلق — که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست — که از دستشان دستها بر خداست
نکوکارپرور نبیند بدی — چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکُن — که بیخش برآورد باید ز بن
مکُن صبر بر عامل ظلمدوست — که از فربهی بایدش کَند پوست
سر گرگ باید هم اوّل بُرید — نه چون گوسفندان مردم دَرید
چه خوش گفت بازارگانی اسیر — چو گِردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنان — چه مردان لشکر، چه خیل زنان
شهنشه که بازارگان را بخَست — در خیر بر شهر و لشکر ببَست
کی آنجا دگر هوشمندان روند — چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکی قبول — نکو دار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر به جان پرورند — که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عنقریب — کز او خاطرآزرده آید غریب
غریبآشنا باش و سیّاحدوست — که سیّاح جلّاب نام نکوست
نکو دار ضیف و مسافر عزیز — وز آسیبشان بر حذر باش نیز
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست — که دشمن توان بود در زیِّ دوست
غریبی که پر فتنه باشد سرش — میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بر وی نگیری رواست — که خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد و بوم — به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آنجا امانش مده تا به چاشت — نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین — کز او مردم آیند بیرون چنین
قدیمان خود را بیفزای قدر — که هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهُن — حق سالیانش فرامش مکُن
گر او را هرم دست خدمت ببست — تو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم درکشید — چو خسرو به رسمش قلم درکشید
چو شد حالش از بینوایی تباه — نبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویش — به هنگام پیری مرانم ز پیش
عمل گر دهی مرد منعم شناس — که مفلس ندارد ز سلطان هراس