بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۴ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی سیرت نیکمردان شنو — اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش — به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید — که سرگشته هر گوشهای میدوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت — به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش — پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار — که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد — که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است — که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل — که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور — که روزی به پایش در افتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن — ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع — نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است — تواناتر از تو هم آخر کسی است