بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به ره بر یکی پیشم آمد جوان — به تک در پیش گوسفندی دوان
بدو گفتم این ریسمان است و بند — که میآرد اندر پیت گوسفند
سبک طوق و زنجیر از او باز کرد — چپ و راست پوییدن آغاز کرد
هنوز از پیش تازیان میدوید — که جو خورده بود از کف مرد و خوید
چو باز آمد از عیش و شادی به جای — مرا دید و گفت ای خداوند رای
نه این ریسمان میبرد با منش — که احسان کمندی است در گردنش
به لطفی که دیدهست پیل دمان — نیارد همی حمله بر پیلبان
بدان را نوازش کن ای نیکمرد — که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
بر آن مرد کند است دندان یوز — که مالد زبان بر پنیرش دو روز