بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی روبَهی دید بی دست و پای — فروماند در لطف و صُنعِ خدای
که چون زندگانی به سر میبَرَد — بدین دست و پای از کجا میخورَد
در این بود درویشِ شوریده رنگ — که شیری درآمد شغالی به چنگ
شغالِ نگونبخت را شیر خورد — بماند آنچه روبَه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد — که روزیرسان قوْتِ روزش بداد
یقین، مرد را دیده بیننده کرد — شد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کُنجی نشینم چو مور — که روزی نخوردند پیلان به زور
زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْ — که بخشنده روزی فرستد زِ غَیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست — چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش — زِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش
برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَل — مَینداز خود را چو روباهِ شَل
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر — چه باشی چو روبَه به وامانده سیر
چو شیر آن که را گردنی فَربه است — گر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است
به چنگ آر و با دیگران نوش کن — نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
بخور تا توانی به بازوی خویش — که سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش
چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسان — مُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان
بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیر — نه خود را بیفکن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایش است — که خَلق از وجودش در آسایش است
کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوست — که دونهِمّتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سَرای — که نیکی رساند به خَلقِ خدای