بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۳ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی را خری در گل افتاده بود — ز سوداش خون در دل افتاده بود
بیابان و باران و سرما و سیل — فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
همه شب در این غصه تا بامداد — سقط گفت و نفرین و دشنام داد
نه دشمن برست از زبانش نه دوست — نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست
قضا را خداوند آن پهندشت — در آن حالِ منکر بر او بر گذشت
شنید این سخنهای دور از صواب — نه صبر شنیدن، نه روی جواب
ملک شرمگین در حشم بنگریست — که سودای این بر من از بهر چیست؟
یکی گفت شاها به تیغش بزن — که نگذاشت کس را نه دختر نه زن
نگه کرد سلطان عالی محل — خودش در بلا دید و خر در وحل
ببخشود بر حال مسکین مرد — فرو خورد خشم سخنهای سرد
زرش داد و اسب و قبا پوستین — چه نیکو بوَد مهر در وقت کین
یکی گفتش ای پیر بیعقل و هوش — عجب رستی از قتل، گفتا خموش
اگر من بنالیدم از درد خویش — وی انعام فرمود در خورد خویش
بدی را بدی سهل باشد جزا — اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء