☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۳ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی را خری در گل افتاده بود — ز سوداش خون در دل افتاده بود

بیابان و باران و سرما و سیل — فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل

همه شب در این غصه تا بامداد — سقط گفت و نفرین و دشنام داد

نه دشمن برست از زبانش نه دوست — نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست

قضا را خداوند آن پهن‌دشت — در آن حال‌ِ منکر بر او بر گذشت

شنید این سخن‌های دور از صواب — نه صبر شنیدن‌، نه روی جواب

ملک شرمگین در حشم بنگریست — که سودای این بر من از بهر چیست؟

یکی گفت شاها به تیغش بزن — که نگذاشت کس را نه دختر نه زن

نگه کرد سلطان عالی محل — خودش در بلا دید و خر در وحل

ببخشود بر حال مسکین مرد — فرو خورد خشم سخن‌های سرد

زرش داد و اسب و قبا پوستین — چه نیکو بوَد مهر در وقت کین

یکی گفتش ای پیر بی‌عقل و هوش — عجب رستی از قتل، گفتا خموش

اگر من بنالیدم از درد خویش — وی انعام فرمود در خورد خویش

بدی را بدی سهل باشد جزا — اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء

← Önceki 73 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı