☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۴ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که مغروری از کبر مست — در خانه بر روی سائل ببست

به کنجی فرو ماند و بنشست مرد — جگر گرم و آه از تف سینه سرد

شنیدش یکی مرد پوشیده چشم — بپرسیدش از موجب کین و خشم

فرو گفت و بگریست بر خاک کوی — جفایی کز آن شخصش آمد به روی

بگفت ای فلان‌، ترک آزار کن — یک امشب به نزد من افطار کن

به خُلق و فریبش گریبان کشید — به خانه در آوردش و خوان کشید

بر آسود درویش روشن نهاد — بگفت ایزدت روشنایی دهاد

شب از نرگسش قطره چندی چکید — سحر دیده بر کرد و دنیا بدید

حکایت به شهر اندر افتاد و جوش — که آن بی‌بصر دیده بر کرد دوش

شنید این سخن خواجهٔ سنگدل — که برگشت درویش از او تنگدل

بگفتا حکایت کن ای نیکبخت — که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟

که بر کردت این شمع گیتی‌فروز‌؟ — بگفت ای ستمکار آشفته روز

تو کوته‌نظر بودی و سست رای — که مشغول گشتی به جغد از همای

به روی من این در کسی کرد باز — که کردی تو بر روی وی در، فراز

اگر بوسه بر خاک مردان زنی — به مردی که پیش آیدت روشنی

کسانی که پوشیده چشم دلند — همانا کز این توتیا غافلند

چو برگشته‌دولت ملامت شنید — سر انگشت حیرت به دندان گزید

که شهباز من صید دام تو شد — مرا بود دولت به نام تو شد

کسی چون به دست آورد جره باز — فرو برده چون موش دندان آز

الا گر طلبکار اهل دلی — ز خدمت مکن یک زمان غافلی

خورش ده به گنجشک و کبک و حَمام — که یک روزت افتد همایی به دام

چو هر گوشه تیر نیاز افکنی — امید است ناگه که صیدی زنی

دُری هم بر آید ز چندین صدف — ز صد چوبه آید یکی بر هدف

← Önceki 74 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı