بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۵ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی را پسر گم شد از راحله — شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت — به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروان — شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست! — هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پی هر کسند — که باشد که روزی به مردی رسند
برند از برای دلی بارها — خورند از برای گلی خارها