بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۳۰ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که مردی غم خانه خورد — که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن — که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش — گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی — همی کرد فریاد و میگفت شوی:
مکن روی بر مردم ای زن ترش — تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند؟ — بدان را تحمل، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق — به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟ — بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زدهست این مثل پیر ده — ستور لگدزن گران بار به
اگر نیکمردی نماید عسس — نیارد به شب خفتن از دزد، کس
نی نیزه در حلقهٔ کارزار — بقیمت تر از نیشکر صد هزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال — یکی مال خواهد، یکی گوشمال
چو گربه نوازی کبوتر برد — چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
بنایی که محکم ندارد اساس — بلندش مکن ور کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین — چو یکران توسن زدش بر زمین
دگر اسبی از گله باید گرفت — که گر سر کشد باز شاید گرفت
ببند ای پسر دجله در آب کاست — که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آمدت در کمند — بکش ور نه دل بر کن از گوسفند
از ابلیس هرگز نیاید سجود — نه از بد گهر نیکویی در وجود
بد اندیش را جاه و فرصت مده — عدو در چه و دیو در شیشه به
مگو شاید این مار کشتن به چوب — چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
قلم زن که بد کرد با زیردست — قلم بهتر او را به شمشیر دست
مدبر که قانون بد مینهد — تو را میبرد تا به دوزخ دهد
مگو ملک را این مدبر بس است — مدبر مخوانش که مدبر کس است
سعید آورد قول سعدی به جای — که ترتیب ملک است و تدبیر رای