☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که وقتی گدازاده‌ای — نظر داشت با پادشازاده‌ای

همی‌رفت و می‌پخت سودای خام — خیالش فرو برده دندان به کام

ز میدانش خالی نبودی چو میل — همه وقت پهلوی اسبش چو پیل

دلش خون شد و راز در دل بماند — ولی پایش از گریه در گل بماند

رقیبان خبر یافتندش ز درد — دگرباره گفتندش اینجا مگرد

دمی رفت و یاد آمدش روی دوست — دگر خیمه زد بر سر کوی دوست

غلامی شکستش سر و دست و پای — که ‌«باری نگفتیمت ایدر مپای‌»

دگر رفت و صبر و قرارش نبود — شکیبایی از روی یارش نبود

مگس‌وار‌ش از پیش شکر به جور — براندندی و بازگشتی به‌فور

کسی گفتش ای شوخ دیوانه‌رنگ — عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!

بگفت این جفا بر من از دست اوست — نه شرطی‌ست نالیدن از دست دوست

من اینک دم دوستی می‌زنم — گر او دوست دارد وگر دشمنم

ز من صبر بی او توقع مدار — که با او هم امکان ندارد قرار

نه نیروی صبرم‌، نه جای ستیز — نه امکان‌ِ بودن‌، نه پای گریز

مگو زین در بارگه سر بتاب — وگر سر چو میخم نهد در طناب

نه پروانه جان داده در پای دوست — به از زنده در کنج تاریک اوست؟

بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟ — بگفتا به پایش در افتم چو گوی

بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟ — بگفت این قدر نبود از وی دریغ

مرا خود ز سر نیست چندان خبر — که تاج است بر تارکم یا تبر

مکن با من ناشکیبا عتیب — که در عشق صورت نبندد شکیب

چو یعقوبم ار دیده گردد سپید — نبُرّم ز دیدار یوسف امید

یکی را که سر خوش بود با یکی — نیازارد از وی به هر اندکی

رکابش ببوسید روزی جوان — برآشفت و برتافت از وی عنان

بخندید و گفتا ‌«عنان برمپیچ — که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ

مرا با وجود تو هستی نماند — به یاد توام خودپرستی نماند

گرم جرم بینی مکن عیب من — تویی سر بر آورده از جیب من

بدان زَهره دستت زدم در رکاب — که خود را نیاوردم اندر حساب

کشیدم قلم در سر نام خویش — نهادم قدم بر سر کام خویش

مرا خود کُشد تیر آن چشم مست — چه حاجت که آری به شمشیر دست؟

تو آتش به نی در زن و در گذر — که نه خشک در بیشه مانَد نه تر‌»

← Önceki 84 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı