بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که وقتی گدازادهای — نظر داشت با پادشازادهای
همیرفت و میپخت سودای خام — خیالش فرو برده دندان به کام
ز میدانش خالی نبودی چو میل — همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
دلش خون شد و راز در دل بماند — ولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درد — دگرباره گفتندش اینجا مگرد
دمی رفت و یاد آمدش روی دوست — دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
غلامی شکستش سر و دست و پای — که «باری نگفتیمت ایدر مپای»
دگر رفت و صبر و قرارش نبود — شکیبایی از روی یارش نبود
مگسوارش از پیش شکر به جور — براندندی و بازگشتی بهفور
کسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگ — عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
بگفت این جفا بر من از دست اوست — نه شرطیست نالیدن از دست دوست
من اینک دم دوستی میزنم — گر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بی او توقع مدار — که با او هم امکان ندارد قرار
نه نیروی صبرم، نه جای ستیز — نه امکانِ بودن، نه پای گریز
مگو زین در بارگه سر بتاب — وگر سر چو میخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پای دوست — به از زنده در کنج تاریک اوست؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟ — بگفتا به پایش در افتم چو گوی
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟ — بگفت این قدر نبود از وی دریغ
مرا خود ز سر نیست چندان خبر — که تاج است بر تارکم یا تبر
مکن با من ناشکیبا عتیب — که در عشق صورت نبندد شکیب
چو یعقوبم ار دیده گردد سپید — نبُرّم ز دیدار یوسف امید
یکی را که سر خوش بود با یکی — نیازارد از وی به هر اندکی
رکابش ببوسید روزی جوان — برآشفت و برتافت از وی عنان
بخندید و گفتا «عنان برمپیچ — که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ
مرا با وجود تو هستی نماند — به یاد توام خودپرستی نماند
گرم جرم بینی مکن عیب من — تویی سر بر آورده از جیب من
بدان زَهره دستت زدم در رکاب — که خود را نیاوردم اندر حساب
کشیدم قلم در سر نام خویش — نهادم قدم بر سر کام خویش
مرا خود کُشد تیر آن چشم مست — چه حاجت که آری به شمشیر دست؟
تو آتش به نی در زن و در گذر — که نه خشک در بیشه مانَد نه تر»