بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی شاهدی در سمرقند داشت — که گفتی به جای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتاب — ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی — که پنداری از رحمت است آیتی
همی رفتی و دیدهها در پیش — دل دوستان کرده جان برخیش
نظر کردی این دوست در وی نهفت — نگه کرد باری به تندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پیم — ندانی که من مرغ دامت نیم؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغ — چو دشمن ببرم سرت بیدریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر — از این سهلتر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنی — مبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنید — به درد از درون نالهای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاک — بغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوست — که این کشتهٔ دست و شمشیر اوست
نمیبینم از خاک کویش گریز — به بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرست — تو را توبه زین گفت اولیترست
ببخشای بر من که هرچ او کند — و گر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتشش — سحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوست — قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشت — که زندهست سعدی که عشقش بکشت