بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی تشنه میگفت و جان میسپرد — خنک نیکبختی که در آب مرد
بدو گفت نابالغی کای عجب — چو مُردی چه سیراب و چه خشک لب
بگفتا نه آخر دهان تر کنم — که تا جان شیرینش در سر کنم؟
فتد تشنه در آبدان عمیق — که داند که سیراب میرد غریق
اگر عاشقی دامن او بگیر — وگر گویدت جان بده، گو بگیر
بهشتِ تنآسانی آنگه خوری — که بر دوزخ نیستی بگذری
دل تخمکاران بود رنجکش — چو خرمن برآید بخسبند خوش
در این مجلس آنکس به کامی رسید — که در دور آخر به جامی رسید