بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین نقل دارم ز مردان راه — فقیران منعم، گدایان شاه
که پیری به دریوزه شد بامداد — در مسجدی دید و آواز داد
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست — که چیزی دهندت، بهشوخی مایست
بدو گفت کاین خانه کیست پس؟ — که بخشایشش نیست بر حال کس؟
بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست — خداوند خانه خداوند ماست
نگه کرد و قندیل و محراب دید — به سوز از جگر نعرهای بر کشید
که حیف است از اینجا فراتر شدن — دریغ است محروم از این در شدن
نرفتم به محرومی از هیچ کوی — چرا از در حق شوم زردروی؟
هم اینجا کنم دست خواهش دراز — که دانم نگردم تهیدست باز
شنیدم که سالی مجاور نشست — چو فریادخواهان برآورده دست
شبی پای عمرش فرو شد به گل — تپیدن گرفت از ضعیفیش دل
سحر برد شخصی چراغش به سر — رمق دید از او چون چراغ سحر
همیگفت غلغلکنان از فرح — و من دق باب الکریم انفتح
طلبکار باید صبور و حمول — که نشنیدهام کیمیاگر ملول
چه زرها به خاک سیه در کنند — که باشد که روزی مسی زر کنند
زر از بهر چیزی خریدن نکوست — نخواهی خریدن به از یاد دوست
گر از دلبری دل به تنگ آیدت — دگر غمگساری به چنگ آیدت
مبر تلخ عیشی ز روی ترش — به آب دگر آتشش باز کش
ولی گر به خوبی ندارد نظیر — به اندک دل آزار ترکش مگیر
توان از کسی دل بپرداختن — که دانی که بی او توان ساختن