بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۹ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که پیری شبی زنده داشت — سحر دست حاجت به حق بر فراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر — که «بیحاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست — به خواری برو یا به زاری بایست»
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت — مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کز آن روی بستهست در — به بیحاصلی سعی چندین مبر
به دیباچه بر اشک یاقوتفام — به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی — از این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان بر شکست — که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری — چه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست — ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا — که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگر چه هنر نیستش — که جز ما پناهی دگر نیستش