بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شکایت کند نوعروسی جوان — به پیری ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسر — به تلخی رود روزگارم به سر
کسانی که با ما در این منزلند — نبینم که چون من پریشان دلند
زن و مرد با هم چنان دوستند — که گویی دو مغز و یکی پوستند
ندیدم در این مدت از شوی من — که باری بخندید در روی من
شنید این سخن پیر فرخنده فال — سخندان بود مرد دیرینه سال
یکی پاسخش داد شیرین و خوش — که گر خوبروی است بارش بکش
دریغ است روی از کسی تافتن — که دیگر نشاید چنو یافتن
چرا سر کشی زان که گر سر کشد — به حرف وجودت قلم در کشد؟
یکم روز بر بندهای دل بسوخت — که میگفت و فرماندهش میفروخت
تو را بنده از من به افتد بسی — مرا چون تو دیگر نیفتد کسی