بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۱۳ - حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پنجهٔ آهنین راست کرد — که با شیر زورآوری خواست کرد
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید — دگر زور در پنجه خود ندید
یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟ — به سرپنجه آهنینش بزن
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت — نشاید بدین پنجه با شیر گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چیر — همان پنجه آهنین است و شیر
تو در پنجه شیر مرد اوژنی — چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی — که در دست چوگان اسیر است گوی