بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت — که حسنی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بوی — غریب است سودای بلبل بر اوی!
به محمود گفت این حکایت کسی — بپیچید از اندیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست — نه بر قد و بالای نیکوی اوست
شنیدم که در تنگنایی شتر — بیفتاد و بشکست صندوق در
به یغما ملک آستین برفشاند — وز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی در و مرجان شدند — ز سلطان به یغما پریشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز — کسی در قفای ملک جز ایاز
نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ — ز یغما چه آوردهای؟ گفت هیچ
من اندر قفای تو میتاختم — ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتی هست در بارگاه — به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بود کاولیا — تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست — تو در بند خویشی نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص باز — نیاید به گوش دل از غیب راز
حقیقت سرایی است آراسته — هوی و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد — نبیند نظر گرچه بیناست مرد