☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۱۷ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قضا را من و پیری از فاریاب — رسیدیم در خاک مغرب به آب

مرا یک درم بود برداشتند — به کشتی و درویش بگذاشتند

سیاهان براندند کشتی چو دود — که آن ناخدا نا خدا ترس بود

مرا گریه آمد ز تیمار جفت — بر آن گریه قهقه بخندید و گفت

مخور غم برای من ای پر خرد — مرا آن کس آرد که کشتی برد

بگسترد سجاده بر روی آب — خیال است پنداشتم یا به خواب

ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت — نگه بامدادان به من کرد و گفت

تو لنگی به چوب آمدی من به پای — تو را کشتی آورد و ما را خدای

چرا اهل معنی بدین نگروند — که ابدال در آب و آتش روند؟

نه طفلی کز آتش ندارد خبر — نگه داردش مادر مهرور؟

پس آنان که در وجد مستغرقند — شب و روز در عین حفظ حقند

نگه دارد از تاب آتش خلیل — چو تابوت موسی ز غرقاب نیل

چو کودک به دست شناور برست — نترسد وگر دجله پهناورست

تو بر روی دریا قدم چون زنی — چو مردان که بر خشک تردامنی؟

← Önceki 97 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı