☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۰۳۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر — باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر

یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی — بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر

در بسته به روی من یعنی که برو واپس — بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر

سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد — من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر

من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده — زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر

تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو — من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر

کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم — وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر

ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی — فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر

چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت — چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر

احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد — ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر

ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته — تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در

در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان — بگداخت‌همی نقشی بفسرده بدین آذر

گفتا که خطاب تو هم باقی این برق است — تا برق بود باقی غیب است گل احمر

گفتم که الا ای مه از تابش روی تو — خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر

آخر بنگر در من گفتا که نمی‌ترسی — از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر

گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده — اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر

گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی — شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر

گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده — گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر

وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان — در حال درخشانی وز تابش او برخور

گفتم که همی‌ترسم وز ترس همی‌میرم — کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر

آن جوهر بی‌چونی کز حسن خیال تو — در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر

گفتا که مترس آخر نی منت همی‌گویم — کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر

آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی — پرنور از او عالم تبریز از او انور

او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن — تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر

← Önceki 1033 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı