☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۰۹۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صنما این چه گمانست فرودست حقیر — تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر

کوه را که کند اندر نظر مرد قضا — کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر

خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد — خنک آن قافله‌ای که بودش دوست خفیر

حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم — جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر

ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند — سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر

زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان — ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر

ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان — جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر

تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر — ور کسی نشنود این را انما انت نذیر

بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست — بوسه‌ها یابد رویت ز نگاران ضمیر

مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد — عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر

رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم — گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر

بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست — گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر

گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر — گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر

گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد — تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر

نیست را هست گمان برده‌ای از ظلمت چشم — چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر

هله ای شارح دل‌ها تو بگو شرح غزل — من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر

← Önceki 1090 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı