← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۰۹۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر — نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
نه که همسایه آن سایه احسان توام — تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
شربت رحمت تو بر همگان گردانست — تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد — تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر
نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست — تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر
نه که هر مرغ به بال و پر تو میپرد — تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر
به دو صد پر نتوان بیمددت پریدن — تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر
خفتگان را نه تماشای نهان میبخشی — تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر
نه که بوی جگر پخته ز من میآید — مدد اشک من و زردی رخسار مگیر
نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت — از جنون خوش شد و میگفت خرد زار مگیر
با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم — چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر
چشم مست تو خرابی دل و عقل همهست — عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر
قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد — نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر
این تصاویر همه خود صور عشق بود — عشق بیصورت چون قلزم زخار مگیر
خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان — تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر
من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر — من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر
میکدهست این سر من ساغر می گو بشکن — چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر
چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش — چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر
کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست — کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر
بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر — در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر
بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست — من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر