☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۱۳۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار — نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت — به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار

به شب قرار نهی روز آن بگرداند — بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار

ز جهل توبه و سوگند می‌تند غافل — چه حیله دارد مقهور در کف قهار

برادرا سر و کار تو با کی افتادست — کز اوست بی‌سر و پا گشته گنبد دوار

برادرا تو کجا خفته‌ای نمی‌دانی — که بر سر تو نشستست افعی بیدار

چه خواب‌هاست که می‌بینی ای دل مغرور — چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سالار

هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر — ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار

چنانش کرد که در شهرها نمی‌گنجید — ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار

رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان — که در کمین بنشستست بر رهش جرار

دوید در پی آب و نیافت غیر سراب — دوید در پی نور و نیافت الا نار

قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا — چنین کشند به سوی جوال گوش حمار

بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی‌بینی — که گردن تو ببستست از برای دوار

در این دوار طبیبان همه گرفتارند — کز این دوار بود مست کله بیمار

به بر و بحر و به دشت و به کوه می‌کشدش — که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار

ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر — هلا دریدن او را چو دیگران مشمار

دل و جگر چو نیابد درونه تن او — همان کسی که دریدش همو شود معمار

چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق — به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار

که بی‌دلست و جگرخون عاشقست یقین — شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار

وگر درید به سهوش بدوزدش در حال — در او دمد دم جان و بگیردش به کنار

حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را — که تا طمع نکند در فناش مردم خوار

تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست — که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار

سخن رسید به عشق و همی‌جهد دل من — کجا جهد ز چنین زخم بی‌محابا تار

چو قطب می‌نجهد از میان دور فلک — کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار

خموش باش که این هم کشاکش قدرست — تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار

← Önceki 1133 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı