☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۱۳۵

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار — ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست — روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار

بیار جام که جانم ز آرزومندی — ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار

بیار جام حیاتی که هم مزاج توست — که مونس دل خسته‌ست و محرم اسرار

از آن شراب که گر جرعه‌ای از او بچکد — ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار

شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش — میان چرخ و زمین پر شود از او انوار

زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی — که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار

بیا که در دل من رازهای پنهانست — شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار

مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن — که شیرگیر چگونست در میان شکار

تبارک الله آن دم که پر شود مجلس — ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار

هزار مست چو پروانه جانب آن شمع — نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار

ز مطربان خوش آواز و نعره مستان — شراب در رگ خمار گم کند رفتار

ببین به حال جوانان کهف کان خوردند — خراب سیصد و نه سال مست اندر غار

چه باده بود که موسی به ساحران درریخت — که دست و پای بدادند مست و بیخودوار

زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف — که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار

چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس — که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار

هزار بارش کشتند و پیشتر می‌رفت — که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار

صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند — خراب و مست بدند از محمد مختار

غلط محمد ساقی نبود جامی بود — پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار

کدام شربت نوشید پوره ادهم — که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار

چه سکر بود که آواز داد سبحانی — که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار

به بوی آن می‌شد آب روشن و صافی — چو مست سجده کنان می‌رود به سوی بحار

ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز — ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار

وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز — حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار

چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش — نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار

چه بی‌هشانه میی دارد این شب زنگی — که خلق را به یکی جام می‌برد از کار

ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم — که بحر قدرت او را پدید نیست کنار

شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم — چنانک اشتر سرمست در میان قطار

نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید — ز مستی که کند روح و عقل را بیدار

ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند — از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار

کجا شراب طهور و کجا می انگور — طهور آب حیاتست و آن دگر مردار

دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت — به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار

دلست خنب شراب خدا سرش بگشا — سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار

چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی — برآید از سر خم بو و صد هزار آثار

اگر درآیم کآثار آن فروشمرم — شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار

چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم — چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار

درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی — که آفتاب از آن شمس می‌برد انوار

← Önceki 1135 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı