☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۱۴۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار — بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار

ز خواب برجهی و روی یار را بینی — زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار

همو گشاید کار و همو بگوید شکر — چنان بود که گلی رست بی‌قرینه خار

چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز — زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار

بگو به موسی عمران که شد همه دیده — که نعره ارنی خیزد از دم دیدار

برای مغلطه می‌دید و دیدنش می‌جست — زهی مقام تجلی و آفتاب مدار

ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم — برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار

ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس — چو عقل اندک داری برو مگو بسیار

برو مگوی جنون را ز کوره معقولات — که صد دریغ که دیوانه گشته‌ای یک بار

مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس — که باده جفت دماغست و یار جفت کنار

مرا مپرس عزیزا که چند می‌گردی — که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار

غبار و گرد مینگیز در ره یاری — که او به حسن ز دریا برآورید غبار

منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی — کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار

چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ — چه دست درزده‌ای در کمرگه کهسار

در آن زمان که عسل‌های فقر می‌لیسیم — به چشم ما مگسی می‌شود سپه سالار

چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها — چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار

← Önceki 1141 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı