☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور — نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق — نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

درون چاه ز خورشید روح روشن شد — ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست — از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا — نظر به صنع حجابست از چنان منظور

روان خفته اگر داندی که در خوابست — از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب — به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست — هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری — در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد — میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

درآمد از در گلخن به خشم حمامی — زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک — ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا — تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته — هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل — خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند — به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست — نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی — وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

← Önceki 1144 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı