☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۱۵۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور — خراب کار مرا شمس دین کند معمور

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف — که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

که تا ز بحر تحیر برآورد دستش — هزار جان و روان‌های غرقه مغمور

گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر — چو او بتابد، پرتو بگیرد آن همه نور

از آن صفا که ملایک از او همی یابند — اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور

وگر نباشد آن نور دیو را روزی — به پرده‌های کرم دیو را کند مستور

به روز عیدی کو بخش کردن آغازد — به هر سوی‌ست عروسی به هر نواحی سور

ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد — شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور

ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک — که هر سحر من و تو گشته‌ایم از او مسرور

که چون رسی به نهایت کران عالم غیب — از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز — هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور

بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن — برای حال من خسته جان و دل مهجور

به آب چشم بگویش که از زمان فراق — شدست روز سیاه و شدست مو کافور

تو آن کسی که همه مجرمان عالم را — به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور

چو چشم بینا در جان تو همی‌نرسد — کسی که چشم ندارد یقین بود معذور

چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را — بدیده آری کاین درد می‌شود ناسور

وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی — درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور

چو سرمه‌اش به من آری هزار رحمت نو — به جانت بادا تا قرن‌های نامحصور

← Önceki 1151 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı