← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم — از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم — هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان — در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست — شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز — ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی — ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان — درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست — ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید — گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید — چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما — از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم