← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۶۳۸
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم — فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
هین که بکلربک شادی به سعادت برسید — پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم
گر به گرگی برسم یوسف مه روی شود — در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم
آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ — خاتم وقت شود پیش من از جود و کرم
خاک چون در کف من زر شود و نقره خام — چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم
صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود — جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم
مرد غم در فرحش که جبر الله عزاک — آن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم
بستاند به ستم او دل هر کی خواهد — عدلها جمله غلامان چنین ظلم و ستم
آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند — زود بیگانه شود در هوسش خال ز عم
گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم — تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم