← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۷۴۶
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم — که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل — که بینظیرم و سلطان بینظیرانم
که رفت در نظر تو که بینظیر نشد — مقام گنج شدهست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا — فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی نمیدانم — چو من اسیر توام پس امیر میرانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هست — چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند — اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
به خواب شب گرو آمد امیری میران — چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
به آفتاب نگر پادشاه یک روزهست — همیگدازد مه نیز کز وزیرانم
منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع — خدای کرد خمیری از آن خمیرانم
خمیرکرده یزدان کجا بماند خام — خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
فطیر چون کند او فاطرالسموات است — چو اختران سماوات از منیرانم
تو چند نام نهی خویش را خمش می باش — که کودکی است که گویی که من ز پیرانم