← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۷۸
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
میشدی غافل ز اسرار قضا — زخم خوردی از سلحدار قضا
این چه کار افتاد آخر ناگهان — این چنین باشد چنین کار قضا
هیچ گل دیدی که خندد در جهان — کو نشد گرینده از خار قضا
هیچ بختی در جهان رونق گرفت — کو نشد محبوس و بیمار قضا
هیچ کس دزدیده روی عیش دید — کو نشد آونگ بر دار قضا
هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد — پیش بازیهای مکار قضا
این قضا را دوستان خدمت کنند — جان کنند از صدق ایثار قضا
گرچه صورت مرد جان باقی بماند — در عنایتهای بسیار قضا
جوز بشکست و بمانده مغز روح — رفت در حلوا ز انبار قضا
آنک سوی نار شد بیمغز بود — مغز او پوسید از انکار قضا
آنک سوی یار شد مسعود بود — مغز جان بگزید و شد یار قضا