☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۸۴۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خرامان می‌روی در دل، چراغ‌افروز جان و تن — زهی چشم‌وچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن

زهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اختر — زهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن

ز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستی — ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن

چه می‌گویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابتر — چه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!

بگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان را — چه خواهی دید خلقان را؟!  چه گردی گرد آهرمن؟!

شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری — زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»

مرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتش — شعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن

حلاوت‌های آن مُفضل قرار و صبر برد از دل — که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!

به‌غیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگز — همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن

منم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزم — ز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن

بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل — به هر ساعت همی‌سازی ز کًّر و فًّر خود گلشن

غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان — غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن

وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی — که تا چون دانه‌شان از کَه گزینی اندر این خرمن

همه صاحب‌دلان گندم که بامغزند و با لذت — همه جسمانیان چون کَه که بی‌مغزند در مطحن

درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان — درخت خشک بی‌معنی چه باشد؟ هیزم گلخن

خیالت می‌رود در دل چو عیسی بهر جان‌بخشی — چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن

خیالت را نشانی‌ها زر و گوهرفشانی‌ها — کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن

دو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی — حریفان را نمی‌گویم یکی از دیگری احسن

ز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف می‌بینم — ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن

ز چشم روز می‌ترسم که چشمش سحرها دارد — ز زلف شام می‌ترسم که شب فتنه است و آبستن

مرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟! — که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»

همه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم می‌زن — همه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن

ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم — ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن

سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان — کشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن

چو هیزم بی‌خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد — بجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن

چه خنجر می‌کشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِه — که تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن

در جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزن — اگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً

بود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل است — که می‌ریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن

لباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی ناید — مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن

چو ابریشم شوی آید وریشم‌تابِ وحی او — تو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن

چه باشد وحی در تازی؟ به‌گوش‌اندر سخن گفتن — دُهل می‌نشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبت‌زن

گران گوشی و آنگه تو به گوش‌اندر کنی پنبه — چنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن

گران‌گوشی، گران‌جسمی، گران‌جانی نذیر آمد — که می‌گوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»

سبک‌گوشی، سبک‌جسمی، سبک‌جانی بشیر آمد — که می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»

بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند — که بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن

بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو — که بی‌آن حسن و بی‌آن عشق باشد مرد مستهجن

اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، رو — خمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن

که برکَنده شوی از فکر، چون در گفت می‌آیی — مکَن از فکر دل، خود را، از این گفت‌ِزبان بر کن

قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردند — شکستم عهدهاشان را» هلا می‌کوش ما امکن

ستیزه می‌کنی با خود کز این پس من چنین باشم — ز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن

نکاحی می‌کند با دل به هر دم صورت غیبی — نزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون

صور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذب — ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن

بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون‌ریزی — قضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»

← Önceki 1847 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı