← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۸۹۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در این دم همدمی آمد خمش کن — که او ناگفته می داند خمش کن
ز جام باده خاموش گویا — تو را بیخویش بنشاند خمش کن
مزن تشنیع بر سلطان عشقش — که او کس را نرنجاند خمش کن
اگر در آینه دم را بگیری — تو را از گفت برهاند خمش کن
ز گردشهای تو می داند آن کس — که گردون را بگرداند خمش کن
هر اندیشه که در دل دفن کردی — یکایک بر تو برخواند خمش کن
ز هر اندیشه مرغی آفریند — در آن عالم بپراند خمش کن
یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ — که یک یک را نمیماند خمش کن
گر آن مه را نمیبینی ببینی — چو چشمت را بپیچاند خمش کن
از این عالم و زان عالم مگو زانک — به یک رنگیت می راند خمش کن