← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۹۱۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برو ای دل به سوی دلبر من — بدان خورشید شرق و شمع روشن
مرو هر سو به سوی بیسویی رو — که هر مسکین بدان سو یافت مسکن
بنه سر چون قلم بر خط امرش — که هر بیسر از او افراشت گردن
که جز در ظل آن سلطان خوبان — دل ترسندگان را نیست مأمن
به دستت او دهد سرمایه زر — ز پایت او گشاید بند آهن
ور از انبوهی از در ره نیابی — چو گنجشکان درآ از راه روزن
وگر زان خرمن گل بو نیابی — چه سود عنبرینه و مشک و لادن
وگر سبلت ز شیرش تر نکردی — برو ای قلتبان و ریش می کن
چو دیدی روی او در دل بروید — گل و نسرین و بید و سرو و سوسن
درآمیزد دلت با آب حسنش — چو آتش که درآویزد به روغن
درآ در آتشش زیرا خلیلی — مرم ز آتش نهای نمرود بدظن
درآ در بحر او تا همچو ماهی — بروید مر تو را از خویش جوشن
ز کاه غم جدا کن حب شادی — که آن مه را برای ماست خرمن
بهار آمد برون آ همچو سبزه — به کوری دی و بر رغم بهمن
نخمی چون کمان گر تیر اویی — به قاب قوس رستستی ز مکمن
زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر — مثال مرهمی در کار کردن
خمش کن شد خموشی چون بلادر — بلادر گر ننوشی باش کودن