← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان — می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن تو — شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر — وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق — صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن — ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست — سبزهها از عکس روی چون گل تو گلستان
ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد — همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
هجر سرد چون زمستان راهها را بسته بود — در زمین محبوس بود اشکوفههای بوستان
چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند — سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند — خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند — آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند — از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد — چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
خوانها بر سر نسیم و کاسها بر کف صبا — با طبق پوشی که پوشیدهست جز از اهل خوان
می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق — با زبان حال می گویند با پرسندگان
هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست — قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر — بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی — گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت — او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است — از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است — اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمدهست — رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن — شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن — بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش — گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
زاده از اندیشههای خوب تو ولدان و حور — زاده از اندیشههای زشت تو دیو کلان
سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا — سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
واقفی از سر خود از سر سر واقف نهای — سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش — باش ناایمن که ناایمن همییابد امان
سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب — میوههای گرم رو سر دم سرد خزان
برگها لرزان چه می لرزید وقت شادی است — دامها در دانههای خوش بود ای باغبان
ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتادهایم — در کمین غیب بس تیر است پران از کمان
لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته — سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد — رنگها آمیخت اما نیستش بویی از آن
خوشهها از سست پایی رو نهاده بر زمین — غورهاش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ — گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون — یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
گفت بیگفتن زبان ما بیان حال ماست — گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
گفتم ای بید پیاده چون پیاده رستهای — گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش — زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود — بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی — که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است — چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی — فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
نار آبی را همیگفت این رخ زردت ز چیست — گفت زان دردانهها کاندر درون داری نهان
گفت چون دانستهای از سر من گفتا بدانک — می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی — وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر — ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر — آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش — زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بیکران
این خیار و خربزه در راه دور و پای سست — چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود — بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف — خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت — از کی دید آن زو که دادش آن رسنهای رسان
این چمنها وین سمن وین میوهها خود رزق ماست — آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است — نفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار — هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی — چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر — پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر — اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان