← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۹۹۲
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن — دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود — چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی — شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی — وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی — ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی — اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
میر چوگانی ما جانب میدان آمد — پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه — نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا — جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
روی و مویی که بتان راست دروغین می دان — نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی — پیش بیچشم به جد شیوه ابروی مکن
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است — جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن — دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن