← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۰۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما — ناچار گفتنیست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیز — کوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شد — چون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی — تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنیست توقف هلاکتست — چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحبمروتیست که جانش دریغ نیست — لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن — مستیز همچو هندو بشتاب همرها
کان جا در آتش است سه نعل از برای تو — وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش — اندر گلوی تو رود ای یار باوفا
گر در عسل نشینی تلخت کنند زود — ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و این یقین بدان — سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا