☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۱۸۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

دل و جان را طربگاه و مقام او — شراب خم بی‌چون را قوام او

همه عالم دهان خشکند و تشنه — غذای جمله را داده تمام او

غذاها هم غذا جویند از وی — که گندم را دهد آب از غمام او

عدم چون اژدهای فتنه جویان — ببسته فتنه را حلق و مسام او

سزای صد عتاب و صد عذابیم — کشیده از سزای ما لگام او

ز حلم او جهان گستاخ گشته — که گویی ما شهانیم و غلام او

برای مغز مخموران عشقش — بجوشیده به دست خود مدام او

کشیده گوش هشیاران به مستی — زهی اقبال و بخت مستدام او

پیمبر را چو پرده کرده در پیش — پس آن پرده می‌گوید پیام او

نکرده بندگان او را سلامی — بر ایشان کرده از اول سلام او

چه باشد گر شبی را زنده داری — به عشق او که آرد صبح و شام او

وگر خامی‌کنی غافل بخسپی — بنگذارد تو را ای دوست خام او

ز خردی تا کنون بس جا بخفتی — کشانیدت ز پستی تا به بام او

ز خاکی تا به چالاکی کشیدت — بدادت دانش و ناموس و نام او

مقامات نوت خواهد نمودن — که تا خاصت کند ز انعام عام او

به خردی هم ز مکتب می‌جهیدی — چه نرمت کرد و پابرجا و رام او

به خاکی و نباتی و به نطفه — ستیزیدی درآوردت به دام او

ز چندین ره به مهمانیت آورد — نیاوردت برای انتقام او

به وقت درد می‌دانی که او او است — به خاکی می‌دهد اویی به وام او

همه اویان چو خاشاکی نمایند — چو بوی خود فرستد در مشام او

سخن‌ها بانگ زنبوران نماید — چو اندر گوش ما گوید کلام او

نماید چرخ بیت العنکبوتی — چو بنماید مقام بی‌مقام او

همه عالم گرفته‌ست آفتابی — زهی کوری که می‌گوید کدام او

چو درماند نگوید او جز او را — چو بجهد هر خسی را کرده نام او

شکنجه بایدش زیرا که دزد است — مقر ناید به نرمی‌و به کام او

تو باری دزد خود را سیخ می‌زن — چو می‌دانی که دزدیده‌ست جام او

به یاری‌های شمس الدین تبریز — شود بس مستخف و مستهام او

خمش از پارسی تازی بگویم — فؤاد ما تسلیه المدام

← Önceki 2182 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı