← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۳۷۸
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صد خمار است و طرب در نظر آن دیده — که در آن روی نظر کرده بود دزدیده
صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی — که رخ خود به کف پاش بود مالیده
عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی — که سلام از لب آن یار بود بشنیده
پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری — ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده
نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد — هیچ دیدی تو نیی بینفسی نالیده
گر بداند که حریف لب کی خواهد شد — کِیْ برنجد ز بریدن قلم بالیده
گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر — فرق این بس که توی فرق مرا خاریده
جرعهٔ کَن فَیَکون بر سر آن خاک بریخت — لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده
شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد — بر دم باد بهاری نرسد پوسیده