☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۴۶۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری — می‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری

هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی — نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری

گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن — زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری

گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک — کان همه است مشترک می‌نبود ورا فری

آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن — سور سگان کافران می‌نخورد غضنفری

مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم — شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری

لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی — با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری

گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر — جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری

مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند — شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری

زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر — برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری

ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر — بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری

ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان — بر سر زر برآ که لا گر تو نه‌ای محقری

شهوت حلق بی‌نمک شهوت فرج پس دوک — با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری

نیست سزای مهتری نیست هوای سروری — همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری

عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی — در طلب تجلیی در نظری و منظری

آب حیات جستنی جامه در آب شستنی — بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری

در طرب و معاشقه در نظر و معانقه — فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری

نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان — در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری

روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین — سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری

غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق — در تک و پوی و در سبق بی‌قدمی و بی‌پری

گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر — ولوله سحر نگر راست چو روز محشری

جان تقی فرشته‌ای جان شقی درشته‌ای — نفس کریم کشتیی نفس لئیم لنگری

رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین — عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری

در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو — همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری

جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا — لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری

خلق شده شکار او فرجه کنان کار او — در پی اختیار او هر یک بسته زیوری

شب به مثال هندوی روز مثال جادوی — عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری

عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی — عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری

شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی — گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری

جنگ میان بندگان کینه میان زندگان — او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری

گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده‌اش — گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری

گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به — هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری

گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن — گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری

گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو — گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری

گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش — گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری

گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن — گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری

هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی — تا نکنی ملامتی گر شده‌ام سخنوری

بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق — صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری

این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است — آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری

لاح صبوح سره فاح نسیم بره — جاء اوان دره برزه لمن یری

انزله من العلی انشأه من الولا — املاه من الملا فهمه لمن دری

زینه لوصله الحقه باصله — نوره بنوره ایقظه من الکری

لیس لهم ندیده کلهم عبیده — عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری

اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا — حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری

طاب جوار ظله من علی مقله — عز وجود مثله فی البلدان و القری

از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد — ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

← Önceki 2465 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı