☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۵۲۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی — مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی

وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا — فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی

وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی — خرد در کار عشق ما چرا بی‌دست و پایستی

وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی — چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی

طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون — چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی

ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی — مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی

وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی — بیابان‌های بی‌مایه پر از نوش و نوایستی

وگر در عهدهٔ عهدی وفایی آمدی از ما — دلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی

وگر این گندم هستی سبکتر آرد می‌گشتی — متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی

وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را — در این دریا همه جان‌ها چو ماهی آشنایستی

ستایش می‌کند شاعر ملک را و اگر او را — ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی

وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را — نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی

در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن — نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی

نشان از جان تو این داری که می‌باید نمی‌باید — نمی‌باید شدی باید اگر او را ببایستی

وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل را — یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی

فراز آسمان صوفی همی‌رقصید و می‌گفت این — زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی

خمش کن شعر می‌ماند و می‌پرند معنی‌ها — پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی

← Önceki 2522 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı