← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی — لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد — کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت — تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد — جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سَر عشق به گوشش برد سِر گفت به گوش جان — کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
چندانک تو میکوشی جز چشم نمیپوشی — تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم — سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
کان عهد که من کردم بیجان و بدن کردم — نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
مست آنچ کند در مِی از مِی بود آن در وی — در آب نماید او لیک اوست ز بالایی
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین — آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی