☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته‌ست پا — با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا

جباروار و زفت او دامن‌کشان می‌رفت او — تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را

بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا — می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا

ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی — مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر — همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او — وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا

باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی — از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا

بدهد درم‌ها در کرم او نافریده‌ست آن درم — از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا

فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده — موری بُده ماری شده وان مار گشته اژدها

عشق از سر قدوسی‌یی همچون عصای موسی‌یی — کاو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا

بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین — تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا

در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران — خرخر‌کنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا

رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده — خویشان او نوحه‌کنان بر وی چو اصحاب عزا

فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زده — اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا

او زعفرانی کرده رو‌، زخمی نه بر اندام او — جز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین‌لقا

تیرش عجب‌تر یا کمان‌؟ چشمش تهی‌تر یا دهان‌؟ — او بی‌وفاتر یا جهان‌؟ او محتجب‌تر یا هما‌؟

اکنون بگویم سرّ جان در امتحان عاشقان — از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا

کی برگشایی گوش را‌؟ کو گوش مر مدهوش را‌؟ — مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

این خواجهٔ با‌خرخشه شد پرشکسته چون پشه — نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا

انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم — مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا

العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن — و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی

ای خواجه با دست و پا‌، پایت شکسته‌ست از قضا — دل‌ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا

این از عنایت‌ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر — عشق مجازی را گذر بر عشق حق‌ست انتها

غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد — تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا

عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود — آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها — شد آخر آن عشق‌ِ خدا‌، می‌کرد بر یوسف قفا

بگریخت او یوسف پی‌اش‌ زد دست در پیراهنش — بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا

گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من — گفتا بسی زین‌ها کند تقلیب عشق کبریا

مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند — ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا

باریک شد اینجا سخن دم می‌نگنجد در دهن — من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا

او می‌زند من کیستم من صورتم خاکیستم — رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا

این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا — عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا‌؟

ای خواجهٔ صاحب‌قدم‌! گر رفتم اینک آمدم — تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا

آخر چه گوید غره‌ای جز ز آفتابی ذره‌ای‌؟ — از بحر قلزم قطره‌ای زین بی‌نهایت ماجرا‌؟

چون قطره‌ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت — ز انبارْ کفّ ِ گندمی عرضه کنند اندر شرا

کفی چو دیدی باقی‌اش نادیده خود می‌دانی‌اش — دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا

هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن — بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا

هست آن جهان چون آسیا‌، هست این جهان چون خرمنی — آنجا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا

رو ترک این گو ای مُصر‌! آن خواجه را بین منتظر — کاو نیم‌کاره می‌کند تعجیل می‌گوید صلا

ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو — در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره‌وار و مبتلا

گفت الغیاث ای مسلمین دل‌ها نگهدارید هین — شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما

من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش — با سینهٔ پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا

ویل لکل همزه بهر زبانِ بد بوَد — هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا

کی آن دهان مردم است‌؟ سوراخ مار و کژدم است — کهگِل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا

در عشق ترک کام کن‌، ترک حبوب و دام کن — مر سنگ را زر نام کن شکّر لقب نِه بر جفا

← Önceki 27 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı