← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۷۰۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز هر چیزی ملول است آن فضولی — ملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگد — بدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شد — مرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راه — مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر من — نه بد دیدن بود یا بیحصولی
مرا گفت او تناقضهای بینا — بود از مصلحت نه از بیاصولی
محالی گر بگوید مرد کامل — تو عین حال دانش ای حلولی
گهی درد که داند گه بدوزد — گهی شاهی کند گاهی رسولی
به تأویلات تو او درنگنجد — که تو هستی فصولی او اصولی
ز خود منگر در او از خود برون آ — که بر بیحد ندارد حد شمولی
خمش ای نفس تازی هم بگویم — دوباره لا تقولی لا تقولی